آوازی خاموش

همنورد افق های دور باید شد ...
دو سال... نه... شاید دو قرنـــــ !

می بینی امشب چه حالی دارم؟ می بینی این لحظه ها ، خاطره های این شب عجیب ، چه کرده اند با من؟

انگار که این شب تمام نمی شود . این خستگی ، این کهنه شدن زخم . بانو ! هیچ گفته بودمت که زخم هم مثل شراب ، کهنه اش بیشتر می سوزاند ؟

بانو ! دارم می سوزم … چرا این شب تمام نمی شود . نمی دانم چرا بعد رفتن ات طناب زندگی ام کش می آید …. تمام نمی شود …

نمی دانی برگه های تقویم اگر ورق نخورند ، چه می کنند با آدم !نمی دانی امشب این شهر چه قفسی شده است . نمی دانی چقدر سخت می شود عادت کرد که به جای ” دوستت دارم ” تکرار کنی ” دلم برایت تنگ است” .  نمی دانی … از دلم نمی دانی ….. بانو ….

خاطره ات می سوزاندم …

بانو؛ خیلی سخت است که ببینی دیگر آرزو نداشته باشی ،

خیلی سخت است ضربان قلبت به هزار برسد و و آن روز مطمئن شوی باید هر روز خودت را کنار آن درخت کُنار چال کنی ،

چقدر دلم می خواست یک چمدان بخرم و تو معنای سفر را از من بپرسی ...

معنی این بغض های یواشکی و قهوه های تلخ ...

و معنی شکستن نوک مدادم را هنگام نوشتن این غزل:

 بیا ببر مرا از اینجا مست و خرابم کن.... تشنه آن دو جام شرابم کن"

چقدر خواب دیدم که تو هستی و ازدحام روزهای تکراری ، هجوم ساعت های یکرنگ

و آمد و رفت های ثانیه های یکنواخت را از روزمره گی نجات می دهی ساده قشنگ ...

فردا روز دیگریست با این تفاوت که تو دیگر نیستی وفردا دست هایش خالیست

و من این را می دانم و از همین دانستن هاست که مردن آغاز می شود....

ذوقم را حسرتت آتش زد بانو ....

و حافظ امّا هنوز هم هست؛ تماشایم می کند با اشک ....می گریمش با شعر:

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

و می گریم.... بلند می شوم و به اتاق خالی بدون تو می نگرم ...

سرم گیج می رود .....

افسوس ! صد عکس پر نخواهد کرد

جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش....

 

 

پ.ن: این روزها دلم برای کوه پر می کشد، پررررر؛ می دانی ام ؟!!

       1388/10/25

        باران نمی باری چرا؟

.

.

اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ

!

+نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط زهرا سادات حقایقی | نظرات ()
درد ، کلمه نیست !

- هی ! رفیق ! با من نمی آیی ؟!

- واسه چی می ری ؟!

- یعنی مهم نیست کجا می رم ؟

- مهم اینه که به کجا می رسی !

- واسه کی مهمه ؟ واسه تو یا من ؟

- واسه مقصد !

- فلسفه می فهمی ؟

- اینقدر می فهمم که تنها نباید بریم !

- یعنی با من می آیی؟

- عاشقت می شم !

- درد می کشی  !

- می میرم !

- زنده بودن مهمه !

- زنده بودن دلیل می خواد !

- دلیلی بهتر از رفتن ؟!

- تنها رفتن ؟

- با هم رفتن !

…..

- چرا بر می گردی ؟ قرارمان این نبود

- درد ، حرف نیست ! کلمه نیست ! دوستت گفته بود ! یادت نیست ؟

درد یک بار از انسان مرد می سازد و 

هزار بار ، نامرد !

.

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

…………..

{ قیصر امین پور}

.

.

اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ

!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت٦:٥٩ ‎ب.ظتوسط زهرا سادات حقایقی | نظرات ()
باید بروم ... صدایم می کند

عجیب بود همیشه شنیدن داستان آدم هایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردند

روزها به سختی با طبیعت رو برو می شدند و شب ها در شرایط سخت می خوابیدند

آدم هایی که پس از روزها به ارتفاع خیلی بلندی می رسیدند

بعد پرچمی در زمین نصب می کردند و عکسی به یادگار می گرفتند و ....

اما همیشه دیدن عکس هایشان یک چیز را به ذهنم می آورد که این آدم ها چقدر شبیه هم هستند!

حتی عکس ها ، حتی نقطه هایی که مرکز توجهشان بود در عکس

و حتی حالت صورتشان خیلی عجیب بود

مگر این آدم ها در این مسیر چه چیزی دیده بودند؟ به چه چیزی فکر کرده بودند؟

چند سال پیش دیدمشان آدم های این چنین که نگاهشان به جای دیگری بود....

وقتی گروه به دو نیمه تقسیم شد و گروه عازمان قله راه دیگری را در پیش گرفتند،

باز هم فکر کردم که چرا این چنین شتاب دارند مگر در آن بالا چه چیزی در انتظارشان است؟!

وقتی بعد از گذشت ساعتی به پشت سرم نگاه کردم با خودم گفتم چقد پستی پشت سرمان جا مانده

انگار عاشقش شده بودم، عاشق سکون و غرورش...

شاید زندگی خیلی بیشتر از چیزی که ما فکرش را می کنیم کمکمان کندکه بدانیم روحمان تشنه ی چیست

عاشقش شده بودم...

هوای شعر گفتن در سرم بود شاید زندگی مرا به مسیری می برد که همیشه در دل عاشقش بودم.

موقع برگشت سکوت کرده بودم بوی خاک باران خورده به سکوت دعوتم کرده بود

شاید حالا کمی "فقط" کمی فهمیده بودم چرا آدم های توی عکس ها اینقدر شبیه هم بودند.

سنگی که در دستم بود در جیبم گذاشتم،

قله صدایم می کرد ....

 

پ.ن 1: من از صبوری سنگ خاطره ها دارم

        صبوری کن دل من ....

پ.ن 2: تولدت مبارک بانوی آب و آیینه ... 2 مرداد 1390

.

.

اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ

!

+نوشته شده در جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ساعت٤:٤٧ ‎ب.ظتوسط زهرا سادات حقایقی | نظرات ()
زمزمه های خیس

من و جمعه که بهم می رسیم

باران کنار پنجره گره می خورد با خفگی بغض

با سر به دیوار کوفتن، با هم آغوشی خیال و خاطره

با جانم به درد آمد خدا کاری بکن !!

روزهای سردیست

دلم سرد، نگاهم سرد، جای خالی ات سرد

تو اما ....

.

.

پ.ن: تولدت داره میاد بانو ...

        تولد .... لحظه ی برآورده شدن یک آرزوست یا شاید ....

        مرگ آرزو ...

.

.

اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ

!

+نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط زهرا سادات حقایقی | نظرات ()

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست