1)
این سنگلاخها جان من اند، بگذار بر پیکره ام ضربه بزنند،
نگاه کن: راه زیادی تا بهشت نمانده است...

2)
ببخشید آقـــــــایان!
اگر صورتهایتان زخمی شد
وقتی همه خواب بودید
من روی آنها راه رفتم
تا
به آسمان برسم!

پ.ن1: دلش را می گویم...
پ.ن2: فهمیده ام که، هر چه غصه هایت بزرگتر باشد، یاد خدا بیشتر آرامت می کند...
.
.
اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ
!
نمیشد من یک دخترِ سادهی دهاتی بودم... با یک دامنِ لاجوردیِ بلند ِ پُرچین؟
تو یک مردِ آفتابسوختهی مهربان؟
نمیشد؛ خانهمان کوچک و نانهایمان تنوری و دلهایمان داغ بود؟
ریحان میچیدیم عصرها... شیر میدوشیدیم با ذوق... ماست میزدیم... میرفتیم دشت... غلت میخوردیم لای گندمزارها!
حیاطِ خانهی شما میشد سقفِ خانهی ما...
شمعدانیهای ما میشدند روشنیِ آسمانِ خانهی شما!
تو صبح میرفتی توی باغهای انگور... شب که میآمدی، من مستِ چشمهایت میشدم!

*
نمیشد این همه کتاب نخوانده بودیم. این همه فیلم ندیده بودیم... این همه حاشیه و قانون نساخته بودیم... این همه آدم تجربه نکرده بودیم...
نمیشد ساده و سلیس و پُر از سکوت بودیم؟!
.
.
اشـــــ ـکـــــــــــ شــــــ ـبــــــــــــــ
!
